عملیات کربلای ۴

عملیات کربلای ۴ یکی ازدوستاش به نام یوسفی که هم محلی هم بودند از ناحیه شکم مجروح شده بود وموقع عقب نشینی بود. رودهاش بیرون بود, اونها رو جمع کردم تو شکمش. گفتم دستت رو بگذار روش محکم بگیر برو عقب. به عبدالمطلب (ناشنوا )هم گفتم مواظبش باش و ماموری اینو ببری عقب!
اشاره کرد تا تو نیایی نمی رم!
گفتم من حالا باید باشم اینو ببر و گرنه شهید میشه!
بعد از کلی بوس و سفارش که مواظب خودم باشم چفیفه خودش رو باز کرد, شکم یوسفی رو بست و نشست و گفت بیا کولم!
گفتم :نمیشه خودش راه یباد بهتره!
اشاره کرد سپردی بمن دیگه با من اون رو کول کرد تا عقب.

منبع: http://setayeshfars.ir